اميرعلي منم !
بابا عباس در حال شكستن قنده و طبق معمول هميشه كه اميرعلي بايد همه كار را خودش تجربه كنه ، با اصرار ميگه: شما زحمت نكشيد ، بده به من! و باباعباس كه ميگه نه نميشه تو بلد نيستي و.... كلنجار پدر و پسر ادامه داره كه مامان آزي وساطت ميكنه : بابا اجازه بده به اميرعلي ، اميرعلي هم بلده ... اميرعلي : اميرعلي منم ! من بلدم ! مامان آزي : باباعباس : پ.ن : يعني باباعباس تا اون موقع نميدونسته اميرعلي كيه ديگه ... تازه افتخار آشنايي پيدا كرده ... عجب سعادتي ... ...


